بذار ببینم کسی چیزی میده یا نه.... از همون اولشم که اومد
بهار به نیما دست نزن،آخه بهار که با نیما کاری نداره دوسشم داره و باهاش بازی میکنه،آخه چرا اینقدر بهش گیر بی خودی میدی.. به خدا بچه عقده ای میشه و فردا پس فردا از پس خودش بر نمیاد...
حسین فردا پس فردا بهار میره توی یه عالمه گرگ....همون گرگا که با محبتشون تیکه پاره ش میکنن
حسین بذار بهار حرفش رو بزنه اینقدر بهش نگو نه به خدا گناه داره...
حسین میگه درت فقط روی یه پاشنه میچرخه و بهار رو حمایت می کنی حتی اگه حرفمم اشتباه تو باید بگی حق با باباست، میگم خدا تو که اون بالایی و دیدی من به بهار چی گفتم،حسین گفت من فقط چیزی رو که می شنوم باور میکنم
من باید بلند حرفم رو بزنم،همون چیزایی رو که در خفا میگم به بهار باید در حضور حسین بهش بگم،حسین فکر میکنه من همش لی لی میذارم به لالاش، ولی اینطور نیست،باید به بچه فرصت داد،من بچه های دیگه مون با بهار فرقی نداره،حسین بخواد با اونام اینطور رفتار کنه ناراحت میشم،
اینا همش نشات گرفته از همون روز نمایشگاه ست،آره نباید دست بهار رو می گرفتم و می بردمش، ولی اون روزم بهار لیوان میخواست براش نخریدی بعدشم قهر کردی و دست بهار رو کشیدی،من از نخریدن لیوان ناراحت نشدم، از اینکه دست بهار رو بد کشیدی ناراحت شدم
به خدا بهار گناه داره به عنوان یه آدم رفتارمون باهاش درست نیست چه برسه یه پدر و مادر... دلش میخواد خونه مانی باشه به خاطر اینکه اونجاهواش رو دارن دلش میخواد خونه آجی رویا باشه چون هم خودش هم شوهرش درست باهاش رفتار میکنن...
حسین بعد از اینکه از خونه خاله اومدیم براش یخمک خرید،ولی به خدا لذت داشتن بعضی از چیزا همون لحظه ست،
حسین به خدارفتارت به عنوان یه مرد،نه حتی یه همسر اشتباه، ما هم آدمیم، چرا اینقدر ما برات بی اهمیت شدیم...
ما رو هم دریاب...
شاید همون دیشب باید بهش میدادم بخوره...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس باقری