خرید بک لینک
حسین بعد از اینکه پیام داد و اینجوری گفت اونقدر ناراحت شدم که توی خونه نمیتوتنستم نفس بکشم،اونقدر ازین حرفاش ناراحت و سرخورده و حس بدی داشتم،بهش زنگ زدم جواب نداد بهش گفتم میام محل کارت بازم جواب نداد...رفتم با ماشین در محل کارش،فقط خدا من رو رسوند،چشمام پر اشک بود و جایی رو نمیدیدم، رفتم پشت در بهش زنگ زدم، میخواستم برم تو نرفتم نمیشد برم به خاطر حسین،فقط پشت سر هم در ورودی محل کارش فقط گریه میکردم و داد میزدم،بالاخره حسین جواب داد و گفت برو خونه، گفت توی این دو سال ندیده من چای نبات بخورم،خب چه ربطی داشت آخه من توی کل عمرم نوشیدنی گاز دار نمیخوردم، برگشتم با بقیه سیگار کنتی که از دفعه قبل داشتم پیاده شدم و گوشه ماشین نشستم و سه تاش رو کشیدم، دلم به حال خودم سوخت یاد جاده شهرضا افتادم، بهش گفتم حسین یه چیزی شده حس میکردم سقط داشتم واااای دردناک بود برام، شاید ناخواسته بود و منتظر نبودم ولی حس میکردم یه تیکه از وجودم کنده شده،ولی حسین بی تفاوت گفت همون بهتر که نبود...میخوام بگم اگه کسی با خودت این رفتار رو داشته باشه چکار می کنی....

آگه یکی اینا رو بهت بگه چی....

خدایا میدونمم اون دنیامم سوخته ست به خاطر تمام کارایی که کردم،ولی کاش میشد من و بهار با هم میمردیم، با هم...

اومدم خونه،بهار خواب بود،لباسام رو انداختم توی ماشین برای اینکه بوی سیگار بره،بقیه سیگار را رو هم پرت کردم،جواب زنگ حسین رو دادم و فقط گفتم هیچ وقت نمیبخشمش به خاطر حرفی که بهم زده...بعد از تموم شدن گریه م، شروع کردم به پاک کردن بقیه سبزی ها....

حسین اومد خونه...همون شب....و من مث احمق ها جلوش بلند شدم و با خنده سلام کردم...هیچ حرفی رد و بدل نشد....و من سکوت و سکوت و سکوت.... که آگه صدام در میو مد گریه م می گرفت....

برچسب: نویسنده: آرتمیس باقری تاريخ: چهارشنبه 8 اسفند 1397 ساعت: 17:06

صفحه بندی