آگه یکی اینا رو بهت بگه چی....
خدایا میدونمم اون دنیامم سوخته ست به خاطر تمام کارایی که کردم،ولی کاش میشد من و بهار با هم میمردیم، با هم...
اومدم خونه،بهار خواب بود،لباسام رو انداختم توی ماشین برای اینکه بوی سیگار بره،بقیه سیگار را رو هم پرت کردم،جواب زنگ حسین رو دادم و فقط گفتم هیچ وقت نمیبخشمش به خاطر حرفی که بهم زده...بعد از تموم شدن گریه م، ابتدا کردم به پاک کردن بقیه سبزی ها....
حسین اومد خونه...همون شب....و من مث احمق ها جلوش بلند شدم و با خنده سلام کردم...هیچ حرفی رد و بدل نشد....و من سکوت و سکوت و سکوت.... که آگه صدام در میو مد گریه م می گرفت....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس باقری