خدایا دلم میخواد من و بهار با هم دیگه بمیریم...میدونم مامان وبابام اذیت میشن خیلی،ولی دردشون کمتر هست مطمئنم ، خدایا کاش میشد مرد....من و بهار با هم....هر چند من مادر خوبی برای بهار نیستم ولی دلم میخواد با هم بمیریم،چون توانش رو ندارم به حسین بگم اگه بهار رو با بیرون انداختن از خونه آرومت میکنه،میفرستمش بره،نمیتونم خدا،آزارش میدم خیلی ولی نمیتونم کنارم نباشه...خدایا خودت کمکمون کن....حسین خوابیده،و من اینجا در حال گریه و نوشتن.... خدایا ما که براش مهم نیستیم چرا پس.....آه ه....
خدایا بهار شانسم نداره،حسین چند روز پیش گفت بهار به نوید گفته دایی آدم بدجنسی...نمیگم بهار گفته یا نگفته ولی اون لحظه که نوید گفت بهار خواب بود...همون روزی بود که رفتیم خاله رو رساندیم و از برگشتن حسی خواست نون بگیره نوید گفت....همون روز موقعی که رویا رفت اون اتاق پیش بهار رو نوید، خودش توی حرفاش گفت بدجنس،خواستم بگم الان تو داری میگی نه بهارررررررر....ولی من بازم سکوت و سکوت و سکوت....
بعد از اینکه ب حسین درباره بهار فقط توی جواب گفت برای خودم متاسفم.... شاید این رفتارم از دوست داشتن میبینه....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس باقری