اون روزی که داداش ميخواست بره خونه خودشون رو خدایا دیدی...محمد رفت ولی دلش شکست و رفت....خدایا چرا هر کی به ما می رسه فکر میکنه فقط خودش خانواده داره پدر و مادر داره....خدایا آتیش گرفتم اون لحظه که خاله گفت خدا سیش نسازه و حونش در میه... که چرا با زن عموهام و عموهام ارتباط داره...خدایاآخه مگه این نفرین نیست ديگه نميدونم به چی ميگن نفرین....نميدونم چه دروغی پیش رویا گفته که باز اخلاقش عوض شده....خدایا چرا این بشر اینقدر دروغ ميگه....خیلی دلم ميخواست بگم که تو هموني که پشت سر بچه های خودت پیش همه حرف زدی حالا من چه انتظاری از تو ميتونم داشته باشم...آخه مگه من چه کار کردم در حقشون که ميگن برادر تا زمانی برادر که زن نگرفته... من که در حقشون خوبی نکردم ولی خدا خودش شاهد که هیچ بدی نکردم و پشت سرشونم هیچ حرفی نزدم....خدایا آدما رو به تفکر خودشون برگردون....الهی آمین
برچسب:
نویسنده: آرتمیس باقری
تاريخ: دوشنبه
30 بهمن
1396 ساعت: 19:42