بلاگفا خراب نمیشه توش نوشت خسته شدم از اینکه نمیتونم با هیچ کسی حرف بزنم، هیچ کسی... و من چقدر دلم می خواد حسین مث یه بابا با بهار رفتار کنه...میدونی حسین هیچ بابایی حتی عمو یا دایی یه گوشه نمیشینه تا بچش بیاد بوسش کنه،حسین کاش این همه بهار رو خووورد نمی کردی.... دلم میگیره دلم میخواد حرف بزنیم حرف ولی من ضعیفم ضعیف نمیتونم حرفم رو بزنم تا دهنم رو باز می کنم گریه م میگیره بارها دلم گریه می خواسته، وااااای اون روز لعنتی که به بهار گفتی این خونه منه و برو بیرووون.... مگه میشه اون روز لعنتی رو یادم بره... حسین با بهار اینطور نباش.... گناه داره به خدا... غصه میخوره... مثلا الان تنهام بهارم خوابیده باید برم پی درسام...بی خیال بلند شو برو درست رو بخووون و چقدر خنده م تلخ بود اون موقع که برگشتی به نوید گفتی دایی میام مببرمت استخر، قبلناش گفتم حسین کارت بنیاد رو درست کن رایگان منم برم استخر... گفتی الان موقعش نیست موقعیت سنج نیستی... من که نباید خیلی چیزا رو بگم.... راست میگی من موقعیت سنج نیستم و خیلی پر توقع ام خیلی به خواسته هام معلومه اونقدر معلوم که بعد مدت ها رنگ دامنی که دیدم و دوست داشتم و نخریدم میدونی چون ترسیدم، هاااا ترسیدم، از اینکه باز حرفایی رو بشنوم که نباید بشنوم.... بهار این وسط می سوزه به خدا می سوزه منم می سوزم و صدام در نمیاد...مث همیشه میخندم و میخندم و میخندم و میام سمتت و از حرفا و حرکات مزخرف میگم.... ولی آه ه ه ه دریغ...رفتیم رستوران اولین رستوران رفتنمون بود نه... یه بار رفتیم گوین به صرف پیتزا و قارچ سوخاری اونم به لطف نوید و مامانش بود....اونم روزم که رفتیم کبابی که منم تو ماشین بودم باز به لطف نوید بودددددددد و گرنه اگه بهار بیچاره میگفت گشنمه که میگفتی تا میای بیرووون گشنت میشه چه برسه سفارش کبابم بده....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس باقری